
حالا دیگر قایم بدون شک بازی می کنیم ... ما بزرگ می شویم ... جوجوکوچولوی درونمان بزرگ می شود چه واژه ی حقیری است بزرگ!
قرار بود قایم باشک بازی کنیم قرارمان همین بود ، من چشم بگذارم و تو قایم شوی ... آن وقت من بگردم دنبال تو ، گشتم به خدا گشتم اما تو بعضی موقع جایی قایم می شدی که من نتوانم پیدایت کنم و من گریه می کردم ...
آن سه شنبه هم نتوانستم پیدایت کنم ... بعد هرچه گشتم نبودی ... این آخری ها هرچه گشتم نتوانستم پیدایت کنم ... چشم گذاشتم باز که کردم نبودی ... هیچ کجا نبودی ... جوجو کوچولو نبودی ... نفسم برید ... ترس برم داشت ... شروع کردم بلند بلند صدایت زدن مثل حالا چانه ام درد می گیرد از صدا کردنت ... پاهایم ذوق ذوق می کند از در به در دنبالت گشتن ... چشم هایم تار می شود از برایت گریه کردن ... اما نمی آیی مثل آن موقع ها بخندی ... اشک هایم را پاک کنی ... قول بگیری ازم که ... و من هر بار که زیر قولم بزنم ...
... من چشم هایم را می بندم تا 10 نمی شمرم یک حلقه ی While می نویسم با شرط 666==666 ... مثل خودت که دروغ را در حلقه ی بی نهایت گذاشتی ...
*لیلای قاصدک*

