
* ... و ناگهان چه قدر زود دیر می شود...*
روحش شادویادش گرامی باد
چهارشنبه بيست و دوم آذر 1385

شب شده ودلم انتظاررا
درهجوم افکاربی قرارم، آغارمی کند
واندیشه ام درتنگنای خیال
وبازهم لحظه های سردوبی روح وتسلیم ؛
...
اکنون زیرپنجره بازاتاقم ودرتاریکترین خاموشیم
وفکروخیال ِ انتظاررادرروشنی فرداهامی جویم
وتنهاتیک تیک ساعت خسته ازگردش زمان است که
مرهم ِ دردبی همدمیم شده؛
کاش امشب مهتاب غریبستان ِ وجودم رافانوس بود
واصلا کاش، ستاره هازخم تنهاییم رامرهم
...
ازحال که پیداست امشب بی کسیم راباابر ِ شوم غربت
وآسمان جامه پوش ِ ازنفرت ووسوسه بایدبگذرانم؛
اماچه خیال
زندگی ام خواسته وناخواسته
غبارآلوده ترازچیزیست که آسمان امشب فریادمی زند
...
همه چیزوهمه کس درنظرم محوشده اندوخود
خیره درتامل خویش؛
ای کاش خواستن وبرگشتن دروجودم تراوش می نمود
ای کاش معمارسرنوشت، ازنوساختن رابه من می آموخت
...
چه نالم ازخستگی ماندن وساختن
وچه گویم اززبان زندگی
وچه گویداین زبان ازبازی بی برنده این زمان
آه چه گویم ازخود
وچه بینم ازهلاکت انتظارم
...

