تبليغاتX
بي سرزمين تر از باد

 

THEY TELL me : if you see a slave sleeping. Do not wake him lest he be dreaming of freedom

I TELL them : if you see a slave sleeping, wake him and explain to him freedom

"Gibran khalil Gibran"

 

+ سکوت شکسته شده ليلای قاصدک در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ثانیه های فرباد 10:32 |

 

                                                                                                                                                 به نام تو حتی

                                                                                                  شک کرده ام

                                                                               به درختان

                          و شاخه هایشان که شاید ریشه ها باشند

و شاید سال هاست که زیر زمین زندگی می کنیم

                           سال هاست که زیر زمین زندگی می کنیم و

                                                                                    شاید

                                                                                               روزی از هفتاد سالگی ام به دنیا بیایم .

 

 

چیزی را گم کرده ام ... شاید هم از آغاز چیزی نداشته ام ... نمی دانم چند فرسخ فاصله است بین اینکه "چیزی را داشته باشی وگمش کنی " و یا اینکه "آگاه شوی که از آغاز چیزی نداشته ای" ... فرقی هم نمی کند در هر صورت دیوارهایی که ساخته ای بر سرت فرو می ریزد ...

و

تکه

تکه

تکه

     می شوی ... باید پازل را دوباره بسازی ... وای به روزی که اگر هزار بار هم بچینی همان شود ...

 باید

      پله

          پله

              پله

              از خودت پایین روی ... ناگهان کسی را می بینی که می شناسی اش اما ... شاید هم نمی شناسی اش

من از ادامه می ترسم ... می ترسم پله ها تمام نشود ... می ترسم ان قدر خسته شوم که نتوانم تمام خودم را بالا بیاورم ... می ترسم پله ها تمام شود ... می ترسم کسی پایین پله ها منتظر ننشسته باشد ...

من از تصویر های بعدی این شعر می ترسم

می ترسم خدا تمامی درها را بردارد

بگذارد روی دوش و دور شود

                        دور

                        دور

کاش کسی بود که خاک را کم کم کنار می زد و در چشم هایم نگاه می کرد.............................................


+ سکوت شکسته شده ليلای قاصدک در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 ثانیه های فرباد 9:54 |

 

 

نقطه سیاه. (1)

 

این سطر

یا سطرهای بعد

نقطه ای می آید

که پایان همه حرف هاست .

 

در قاب غمگین پنجره

موهای خسته و

پیراهن سیاه دخترکی است که دور می شود

                                            دور می شود

                                            دور می شود

 

در قاب غمگین پنجره

                        نقطه ای سیاه

                                      دور می شود

 

نقطه ای

که پایان تمام حرف هاست .

تلخ است درد بودن و داشتن و گم کردن و خواستن که پيدا کردن!... وپیدا نشدن که همانا گم نیست که همیشه در دلت است و ... تلخ است بدانی هست ولی نیست...باید ترک کرد...من در ترکم تو را...که ندانستی جنس نگاهم را...و فریاد زدی نگاهت را... این جا نمان این جا بغضی برای شکستن نیست!...بغض هایم حالا خیلی  راحت می شکنند...فقط فشار هرزه دستی لازم است... این جا دیگر نیا عزیز ...این جا قلبی برای شکستن نیست!!!...شکستنی ها را شکسته ای...گرچه هیچ وقت اینجا نمی آمدی...چرا؟...حادثه رفتن تو بود...مهم نبود غرور من...مهم نبود شکستنم...به پای تو نشستنم... مرا رها کن ای مسافر... مرا رها کن ای مسافر از درد بودن... مرا رها کن که قاصدکی بی سرزمین تر از بادم...مسافر سر ِ بازی نبازی!...من بازیدم تو ندانستی...چشم هایت نمی خوانند چشمم را...دستهایت نمی فهمند دستم را...حرفهایت نمی گویند حرفم را...گریزی نیست رفتن کوچه مارا...کوچه ها منتظرند رفتنم را...کوچه ها دلگیرند می گیرند دلمان را...کوچه ها خلوتند در شب ها...کوچه ها یگانه همدمند ما را...کوچه ها یاد آورند خاطره ها را...من و تو با همیم اما دلامون خیلی دوره ...همیشه بین ما دیوار صد رنگ غروره... من و تو...من و تو...من و تو هم صدای بی صداییم...  با هم و از هم جداییم...خسته از این قصه هاییم...هم صدای بی صداییم...من رفتم ولی نگفتی خدا به همرات... تو برو خدا به همرات...ولی به دیگری نگو او وفا نداشت...غرورش را نشکن ...اگر شکستی دلش را مشکن... من از یادت نمی کاهم...اما چشم در راهت نیستم...به قول ح.ج نگو که ميشه ! اين فکرها رو ساعت 21 داخل يک مشمع سياه گذاشت و درش را هم محکم بست و گذاشت سر کوچه تا مامور شهرداري بياد ببره...نمی دانم چه فایده دارد این ناخن کشیدن هایم بر دیوار که دوباره طوماری نوشتم اما باز هم باید ها را نگفتم...البته فرقی هم نمی کند که تو به این جا نخواهی آمد...اما اگر آمدی بدان گل های لاله را که در توچال چیدم هنوز لای کتاب شعرمه...هنوز و قتی فواره آبی می بینم زل می زنم...باید متفاوت بود یادت هست؟...هنوز 30 آیه... هنوز نقطه ی سیاه را زمزمه میکنم...هنوز صدای تیک تاک ساعت hiland  در گوش می پیچد...قلم hiland سیاه می کند... کارنامه ام را...کارنامه ام سیاه شد...کردی بازیگر  یا کردم؟... هنوز هم وقتی طنین سیاوش در گوشم می پیچد که "هی بازیگر" ... یادت هست گفتی بازیگری را دوست داری؟ ... جوابم را یادت هست ؟ ... گفتی چه فدر شاعرانه ... ولی من شعر نمی گغتم ... این بار سکوت خسته باورهای من به فریاد بدل شده اند...و من خسته ام از بایدهایت و نباید هایت...خسته ام از شاید هایت و نشاید هایت...خسته ام از رفتنت و ماندنت ... پس کی می روی؟... غربت من هرچی که هست از با تو بودن بهتره ... ساده بودم ساده هستی ام در کف دست من چه می دانستم ساده بودن سخت است  ... نفرین ... نفرین به من ... نفرین به تو ... به ساده بودن من و به اون دل سیاه تو ... میدانی؟... مي تونم بعضي ها رو مثل اشک از چشمام بندازم.... اما نمي تونم جلوي اشکي رو بگيرم که با رفتن بعضي ها از چشمام جاري مي شه... کافی بود یه بار برمی گشتی ... می دیدی...  می خواهم سرم را بر بالین گذارم و به خواب روم که خواب رویای فراموشی هاست...خواب...خواب...

 

 

کارت پستال(2)

کارت پستالی قدیمی

"دوستت دارم فراموشت نخواهم کرد"

جمله ای بی روح و بی حس

با غباری از فراموشی ایام

یادگار لحظه ی طوفانی دیدار

گرچه از آن جمله دیگر موجهای عشق او طغیان نمی کرد

مانده بودم سخت حیران و پریشان

هیچ راه دیگری باقی نبود

آتش افروخته پیش رویم بود

سایه ها لرزان و مبهم رقص می کردند بر دیوار

لحظه ای تردید ...

اما نه!

کارت پستالی در آتش

باورت می شد؟

"دوستت دارم فرامو...             باقی اش می سوخت

"دوستت دارم فرا...                دود و لهیب سرخ آتش بود

"دوستت دار...                      آی آتش صبر کن این تمام هستی من بود روزی

شاهدی بر قطره قطره اشک هایم

شاهدی بر عشق پاکم

آی آتش...

اما بعد         

"دو....                               و دیگر هیچ

دود بود هر آنچه بود از خاطراتش

بازهم من بودم و این روح درد آلود

بر نگاه غربت آلودم ندیدن حکم فرما بود

باد بود و خاطراتی این چنین بر باد رفته

آسمان خاکستری بود

آری دود شد هر آنچه بود از خاطراتش

بغض سنگینم شکست آخر

راه خوبی بود

آب بر آتش!

 

شمرده ام ثانیه ها را ... 5356800 ... ثانیه ها هم دروغ می گویند گفتند باز می گردند ... اما ... سردم و خموش ... نمی دونم ... نمی دونم ... اما نه ! ... دلتنگ کسی هستم! ... دلتنگ کسی که خواستم محبت نکنه ... کرد! ... خواسنم اذیت نکنه ... کرد! ...خواستم فراموشم کنه ... کرد! ...  این آخرین بار است ... دیگر غزلی برای خواندن نمانده است ... کاش هیچ وقت غزل نمی خواندیم ... می خواهم آخرین حرفهایم  پربارترین باشند  ... گرچه ناگفتنی ها هنوز بسیارند ... اما هیچ وقت برای گفتنشان کلام نداشته ام... کلمه هایم نیزاز گفتنشان شانه خالی می کنند ... خودت می گفتی بعضی چیزها هستند که نمی شود بروز داد در دلت است ... گرچه بهانه خوبی بود برای جواب ندادن هایت ... که من هنوز یک علامت سوال ؟ دارم برای آن حرف ها ... یادت هست  ... ملت... چه راحت بدون پاسخ گذاشتی نگاهم را ... و من هنوز نگاهم پر از سوال است و در برهوت آواره  ...   اما دیگر خسته ام خسته... یادت هست؟ : خسته ام خسته مرا بنواز مرا بساز ... یه نیمکت ... روبروش پر از کلاغ ... چه قدر آشفته می بافم! ... چه قدر آشفته می گویم !...  همه از این است که نمی دانم باید گفت یا نه ... چه چیز را بگویم ... تردید دارم که بگویم ... می گویم چه فرقی می کند تو که این ها را نخواهی خواند ... حرفهایی هست برای گفتن ... همین ... تو بشنوی یا نه ... مهم نیست ... نیست ... ذهنم خسته تر از آن است که به این فکر کنم که می خوانی اش یا نه ... اگر خسته ام نه به خاطر زندگی است که دندانش را کشیده ای کشیده ای محکم روی گونه ی زمین برو گم شو! ...  فقط می خواهم فراموش کنم همین ... ولی خودم را خوب می شناسم ... ترسم از همین است ... فراموش؟... زهی خیال باطل ... زهی خیال محال ... اما تو راحت می توانی می دانم ... می دانم ... می خواهم یاد بگیرم به هرچیز به اندازه خودش ارزش بدهم ... آری اینگونه باید بود ...  خوب ،  کی می روی ... چگونه با تو از چمدان سخن بگویم؟ ... اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادست نه اینکه می شه باور کرد اخر جادست ... خداحافظ همین حالا ... خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید ...  می خواهم بدرقه ات کنم با یک غزل که تردید داشتم ولی حالا با تمام وچود برایت می خوانم ...

به من سلام نکن پاسخت نخواهم داد(3)

برو که بدرقه ات لعنت غزل ها باد

خیال می کنی تو از تو دل خوشی دارم

برو برای همیشه تو رفته ای از یاد

کلاه عقل خودت را دوباره قاضی کن

به ذهن خود بسپار آنچه اتفاق افتاد

به عشق های مجازی به کوه و تیشه بگو

رسیده است به پایان حکایت فرهاد

تمام حرف من این است باز  می گویم

به من سلام نکن پاسخت نخواهم داد

 

نقطه.

* لیلای قاصدک *

پی نوشت 1: شعر از گروس عبدالملکیان

پی نوشت 2: شعر از احسان بیگ زاده

پی نوشت 3: شعر از احسان بیگ زاده

+ سکوت شکسته شده ليلای قاصدک در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 ثانیه های فرباد 4:1 |

*سلام بر ح.ج

در مورد طرح صدا و سيما برای تخريب بنيان خانواده هاç

موافقم  سریال "نرگس" باعث تخريب کانون خانواده و ايجاد مشکل بين جوانان و والدين آنها می شود ولی فکر نمی کنم سازماندهی صدا و سیما تا این حد قوی شده باشد که بر حسب برنامه ای از پیش تعیین شده این کار صورت گیرد هیچ اجماعی در کار نیست و اگر شاهد پخش چنین سریالی که باعث تخريب بنيان خانواده ها می شود هستیم تنها به خاطر کوتاهی مسئولین در جهت پخش سریال های مفید و سواستفاده فیلم سازان از این رسانه جمعی و احساسات ملت برای کسب درآمد و امرارمعاش از این طریق می باشد. منم تکرار می کنم : مراقب باشيم......مراقب باشيم......مراقب باشيم....

 

در مورد من دنبال حقیقت نیستم شما خودت تنهاییç "اثبات وجود خدا"  :

ع-«س گفت که تو در خیلی از چیزها تردید کرده ای. من از تردیدهای تو نگران نیستم چون تردید حق انسانه اما نگران چیز دیگه ای هستم.»

-«نگران چی؟»

سکوت می کند. دوباره می پرسم:«نگران چی هستی؟»

انگار که توی ذهنش دنبال کلمات بگردد، چند لحظه مکث می کند و بعد می گوید:

ع-«نگران این که ناگهان از خودت شکست بخوری. این که اون قدر نزدیک بشی که دیگه چیزی دیده نشه. پ خودکشی کرد و تو نمی دونی چرا. پاسخش هرچه که باشه حقیقت کوچکیه اما حقایق بزرگ تری هم هست: آیا موسی در وادی مقدس کلام خداوند را شنید؟ کسی نمی دونه. هیچ کس نمی تونه با منطق علمی ثابت کنه که موسی در آن شب سرد و تاریک صدای خداوند را از میان درخت شنید یا نشنید. آیا خداوند بر کوه طور تجلی کرد؟ کسی نمی دونه. هیچ ابزار علمی برای اثبات و نفی تجلی خداوند بر کوه وجود داره؟ کسی نمی دونه. کسی نمی تونه به پاسخ های این پرسش ها که هر کدام حقیقتی بزرگ ند نزدیک بشه، اما ندانستن به همان اندازه که چیزی رو اثبات نمی کنه نفی هم نمی کنه. ما به این چیزها می تونیم ایمان داشته باشیم یا ایمان نداشته باشیم. همین.»

...

ع-«آدم هایی رو میشناسم که نه تنها وجود خداوند، بلکه ویژگی های او رو هم با نوعی بازی درک می کنند و لذت می برند. منظور من از بازی دقیقا تجربه کردن خداونده.»

 ...

ع-«متأسفم. من واقعاً از این که مُلحدها نمی توانند خدا رو تجربه کنند متأسفم. در تجربه ی خداوند، برخلاف تجربه ی طبیعت که قانون هاش بعد از آزمایش به دست می آد، اول باید به قانونی ایمان بیاری  و بعد اون رو آزمایش کنی. حتی باید بگم هرچه که ایمانت به اون قانون نیرومندتر باشه احتمال موفقیت آزمون ها بیشتره. یعنی هر اندازه که به خداوند باور داشته باشی خداوند همان اندازه برای تو وجود داره. هرچه بیش تر به او ایمان بیاوری، وجود و حضور او برای تو بیش تر می شه.»

 

قاصدک: می دونی ح.ج شک کردن مرحله خوبی در زندگیه اما ایستگاه خیلی بدی است. من هیچ ادعایی نمی کنم، نمی خوام فکر کنی که مثلا من خودم را خیلی نزدیک تر از تو به خدا می دونم نه اتفافاً فکر می کنم تو الآن خیلی هم به خدا نزدیک تری ، ولی  مواظب باش خیلی به خدا نزدیک نشی اون قدر نزدیک که نتونی ببینیش بعضی چیزا رو باید از دور دید البته نه به اندازه من، من اون قدر از خدا دور شده ام که دیگه خدا رو نمی بینم وخدا هم منو.

ع-«خداوند هست و بودنش هم ربطی به ما، تردیدهای ما و دانایی ما نداره

قاصدک:می دونی بعضی چیزا رو فقط باید حس کرد بعضی چیزا رو نمی شه با خط کش هامون اندازه بگیریم.

ع-« شاید خداوند در هیچ جای دیگر هستی مثل معصومیت کودکی، خودش را اینگونه آشکار نکرده باشد. من گاهی از شدت وضوح خداوند در کودکان، پر از هراس می شوم و دل ام شروع می کند به تپیدن. دل ام آن قدر بلند بلند می تپد که بهت زده می دوم تا از لای انگشتان کودکان خداوند را برگیرم.»

قاصدک:کتاب * روی ماه خدا را ببوس *=> " مصطفی مستور " رو اگه تونستی بخون، من قبلا این کتاب رو خونده بودم ولی حسی که در این دوره و این موقعیت بهم دست داد اون موقع نداد. موفق باشی! در ضمن من فقط می خوام به خودم و شما برای یافتن حقیقت کمک کنم و ادعایی مبنی بر اینکه حقیقت را می دانم ندارم و در این راه به هر مدرکی که برخوردم شما رو هم با خبر می کنم.

 

و اما در مورد: عقيده باطل شيعيان در مورد شفاعت ç

واقعیتش همون موقع که واسم کامنت گذاشتین مطلبتون رو خوندم ولی اون موقع یه جواب خوب واسه شما و خودم نداشتم  از اون روز از چند نفر پرسیدم و در آخر به این جواب رسیدم :*خرما بر نخیل و دست ما کوتاه*

در ضمن شما ادعا می کنید در پی یافتن حقیقت هستید اما بعضی عقاید شیعیان را چنان از ریشه باطل می دانید که ظاهرا نشان می دهد که بر همه چیز آگاهی و سیطره دارید!!!

 

در مورد: لطفا حتما بخوانیدç

جوجو جون در حال رشدم! می گه:

پائولو کوئیلو: یک شب ، یک خانم هلندی از من پرسید که برزیل چگونه جایی است؟

آغاز به صحبت دربارۀ مشکلات مان کردم ، دربارۀ فقدان آزادی ، بدبختی و مشکلات زندگی ، سپس گفتم: "اما شما در بهترین جای دنیا زندگی می کنید ، زندگی در بهشت چگونه است ؟"

خانم هلندی مدت درازی ساکت ماند. سپس پاسخ داد: "آشغال ترین جای دنیا است. این جا همه چیز قطعی است ، نه مبارزه ای هست و نه هیجانی. کاش من هم مشکلات شما را داشتم ، در این صورت دوباره این احساس را می یافتم که بخشی از انسانیت هستم!!

در ضمن شما خیلی از آدم های جامعه رو به تصویر کشیدین اما همشون رو نه اگه قرار به دسته بندی آدم های جامعه به چند گروه است باید اجتماع این گروه == ایران بشه منم یه ایرانی هستم ولی خودمو توی هیچ کدوم از این گروه ها پیدا نکردم پس اجتماع این گروه ها =/= ایران !

درآخر: خفه می شم یعنی چی؟ بی خیال.

*لیلای قاصدک*

+ سکوت شکسته شده ليلای قاصدک در شنبه چهارم شهریور 1385 ثانیه های فرباد 4:5 |