21/5/1385 یکشنبه شب
مثل خیلی از شبها می ری توی حیاط می شینی و زل می زنی به ستاره های آسمون اما این شب نگاه از آسمون جدا نمی شه. خواهرت میاد پیشت و شروع می کنه به صحبت کردن. به صحبت هاش گوش می کنی ولی نگاهت از آسمون جدا نمی شه. یه دفعه پیش خودت یه آرزو می کنی که یه شهاب رد بشه می گی اگه رد بشه آرزوت برآورده می شه(چه رمانتیک!) یه چند دقیقه بعد یه شهاب از جلو چشات مثل برق می گذره حسابی شوکه می شی بابا من حالا یه چیز گفتم یعنی به این زودی آرزوت برآورده شد؟! با ذوق و شوق به خواهرت می گی من دیدم! یکی رد شد، ولی میگه نه بابا حشره بود منم دیدم شهاب نبود که. کلی تو ذوقت می خوره. ولی چشت هنوز تو آسمون می گرده انگار واقعا منتظری یه شهاب رد بشه. یکی دیگه می بینی چشات از حدقه می زنه بیرون تا میای به خواهرت بگی چپ چپ نگات می کنه وای پاک حواسم پرت شده بود مثل اینکه حرف می زد. دیگه هیچی نمی گی. و از خودت می پرسی یعنی این یکی هم؟ وقتی میای خونه صدای گوینده اخبار رو می شنوی که می گه:« امشب شاهد بارانی از شهاب در آسمان...» یک خنده شیطنت آمیز و نگاهی شیطنت آمیزتر به خواهرت می زنی و...
25/5/1385 چهارشنبه عصر
برای اولین بار می شینی پای صحبت های رئیس جمهور کشورت. مصاحبه ایست بین رئیس جمهور و خبرنگاری از شبکه آمریکائی. وقتی حرفهای رئیس جمهور رو می شنوی یه خورده همچین شوکه می شی. از بعضی حرفها خندت می گیره. ولی نه این که یه برنامه سیاسی با حضور کله گنده های سیاست. این برنامه می تونه صبر وتحملتو بالا ببره. مخصوصا تا جایی می رسه که خبرنگار امریکایی به خودش اجازه می ده که تیپ و قیافه رئیس جمهور رو هم به تمسخر بگیره همینمون مونده بود. آخه رئیس جمهور فکر خودتو نمی کنی فکر ما ملت باش اینقدر خودتو ضایع نکن. اصلا بی خیال بزن یه کانال دیگه. خوب اینا هم که هیچی ندارن یا اخبار لبنان و فلسطینه و آمار کشته و زخمی ها یا یک سریال که نویسندش معلوم نیست قبل از نوشتن فیلم نامه چی خورده مخصوصا این فیلم سرکاریه چیه؟ نرگس! تلویزیون رو خاموش کنی سنگین تری. می تونی بری سراغ کامپیوتر درستشم همینه. خوب اول برنامه نویسی، چه کیفی می ده مخصوصا اگه یکی از هدفات روکم کنی و حالگیری این شیطونک کوچپولو باشه! یه خورده که می گذره حوصلت از این هم سر می ره یه خورده اون طرف تر CD فیلم داره بهت چشمک می زنه. جندی می ری سراغش. ببینم فیلم "شکسپیر عاشق" رو دیدین؟ فیلم خوشگلیه.فیلم یک تئاتر زندگی، نه زندگی تئاتر، نه زندگی ای که تئاتر توش جریان داره، نه فکر کنم این طور بهتره: تئاتری که زندگی توش جریان داره! آره همینه! تونستین، ببینین. خوب من که اینو گفتم بذارین شفارش یه کارتون مامان رو هم بکنم." باربی: راپونزل و قلم جادوئی" یه کارتون قشنگ که توصیه می کنم ببینین کلی روحیتون عوض می شه!! البته از قبل بگم خیلی کارتونش دخترونس ها!
26/5/1385 پنج شنبه صبح
ساعت 5 صبح از خواب بیدار می شی. نماز. آماده می شی و می زنی بیرون واسه ورزش. تا پارک نیم ساعت راهه چه قدر این مسیر تکراری شده به پارک هم که می رسی همون آدمای تکراری هرروز رو می بینی : خانم کیف به دست با هدفونی به گوش ... خانم چادری همراه با همسرش و ذکری زیر لب...پسر لاغری که همچنان مثل برق می دوه و تو با خودت فکر می کنی که آخرش می خواد به کجا برسه؟...اکیپ پسرایی که جلو چایخونه فوتبال بازی می کنن...دوتا دختری که باهم قدم می زنن و در طول مسیر دارن حرف می زنن و تو به این فکر می کنی که آخر چی به هم می گن که تمومی نداره...پسره ی تریپ ورزشکاری خشن که یه نانچیکو هم دستشه...سه پسر اسکیت باز بربری به دست...گروه دوچرخه سوار دخترها...نه برگرد عقب...نگاهت روشون زوم میشه امروز یه پسر 20 ساله هم همراهشونه که دادش یکی ازدخترهاس چه عجب یه تنوع ولی نه ماجرا جالب تر هم میشه یه موتور با سه سرنشین میان و به دخترها گیر می دن و متلک می اندازن داداشرو نمیگی تا اونا رو می بینه می زنه به چاک!! غیرتتو بنازم که آدم یه داداش مثل تو داشته باشه غمی نداره. ولی نه احتمالا داداشه یا با اون سه تا سرو سری داشته یا خودش اینکارس حالا اصلا بی خیال می گم این پسرا هم اول صبحی حال دارن ها. بعد از 2-3 ساعت میای خونه. نمی دونم چرا می گن ورزش شادابی میاره. من که هنوز خوابم میاد!!
26/5/1385 پنج شنبه عصر
تئاتر "نامزد ویولت"، خیلی سرو صدا کرده ! بنازم به همت دانشجوها و هیئت علمی دانشگاه علوم پایه. ماجرای یه خواستگاریه. ظاهرا که کم و کثری نداره یه اجرای دو زبانه. همراه همه تماشاچی ها به آدمای روی سن می خندی به کاراشون، حرفاشون، اداهاشون. بعد که نگاه می کنی می بینی تو همونی که رو صحنس حالا نه خودش ولی مثل همون چه زندگی مسخره ای داری بازیگر!
29/5/1385 یکشنبه صبح
بابا من که گفتم یکی جلوی این کارگردان ها و نویسنده های مسخره رو بگیره اینا واقعا فکر کردن ملت چین؟ همین سریال "نرگس" ملت رو گذاشته سر کار، طرف میره با تلفن سکه ای به مو بایل یارو زنگ می زنه!! بهروز به نسرین میگه بیا این آدرس که می گم بعد می گه حتما بیا ها خدافظ و گوشی رو قطع می کنه!! نرگس رو بگو که از نعمت خداداد پیش گویی برخورداره! وای این شخصیت نرگس خیلی حرص درآره. بابا این نویسنده یه چیزیش میشه.
دیشب 8:30 رو دیدین؟ خیلی باحال گفت: همیشه می گفتیم آشغالاتون رو به زمین نندازین، حالا می گیم آشغالاتون رو به هوا هم پرت نکنین!!




