اول توضیح اینکه من هفته بعد امتحان دارم و قرار بود فعلا اپ نکنم ولی دوستان شرمندم کردن و به خاطره روی گلشون یه مطلب رو که خیلی به دل خودم نشسته واستون می نویسم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.
این مطلبی است از کتابی که از نمایشگاه کتاب گرفتم.
تقدیم به همه قاصدک های عزیزم تا بدونن همیشه به یادشونم.

ساکت و ساده بود قاصدکی که داشت می رفت.
فرشته ای به او رسید و چیزی گفت . قاصدک بی تاب شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید. قاصدک رو به فرشته کرد و گفت:«اما شانه های من ظریف است. زیر بار این خبر می شکند. من نازک تر از انم که پیامی این چنین با خود ببرم.»
فرشته گفت:«درست است آن چه تر باید بردوش بکشی ناممکن است و سنگین حتی برای کوه. اما تو می توانی زیرا قرار است بی قرار باشی.»
فرشته گفت:«فراموش نکن نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر.»
آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد.
حالا هزاران سال است که قاصد می رود می رقصد و می رود و همه می دانند که او با خود خبری دارد.
دیروز قاصدکی به حوالی پنجره ات امده بود و تو یادت رفته بود که هر قاصدکی یک پیامبر است.پنجره بسته بود تو نشنیدی و او رد شد.
اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود . از او بپرس چه بود آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت و او این همه بی قرار شد .
"عرفان نظر اهاری"










